تبليغاتX
تنهاترین سردار
تنهاترین سردار
تنهای تنهام

امشب شب آخره كه مزاحمت شدم
خورشيد فردا مال تو ببخش كه عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم ميرم عزيز ترين
نذار بمونه زير پا.قلبم و بردار از زمين
دوست دارم براي تو يه حرف خيلي ساده بود
غافل از اينكه دل من منتظر اشاره بود

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:59  توسط کامبیز  | 

 

سال 1386 را به تمام عاشقان تبريك ميگويم

 
یک نسیم از درد عشق است این بهار

آری دستاورد عشق است این بهار

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:58  توسط کامبیز  | 

  شب یلدا را به دور از یار بودن به تمام شما تبریک میگویم 

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها .
 به نام غم ها به وجود آورنده  اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده  قلب ها.
 به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان .
 
 در اين دنيا، سراب محکوم است به پوچي ...
 پرستو محکوم به کوچ کردن ...
 شمع محکوم به اشک ريختن ...
 خارها محکوم به تنهايي ...
 روز محکوم به غروب کردن ...
 شب محکوم به رسيدن ...
قلب با همه پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند.
اي کاش...؟

 ستایش

پرورگار ستایش او را که آفرید ما را ما را برای زیستن اشکی مشتاق بر لبی تشنه اه این تشنه لبان عجب تشنه اند بنالم از کدامین غم . غم دوری غم سختی اه سخت است بی تو بودن بی تو بی تو بی تو سخت است

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:20  توسط کامبیز  | 

رنگ غم را با چشمانش ديد

لبخند را از لبانش دزديد

بي فاصلا اندامش لرزيد

واشك هايش زود به گونه رسيد

گل عشق را از وجودش چيد

و آن وقت بود كه پاييز رسيد

پاييز آمد و برگ ها هم ريخت

دخترك از دست خوشبختي گريخت

او فرار كرد و ديگر مهر نديد

از خود و زندگي هم دل بريد

غم پهلو گرفت بر ساحل دريا

و رنگ او پهن شد بر جمال رؤيا

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:25  توسط کامبیز  | 


 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:16  توسط کامبیز  | 

 


کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!
او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد
جرم من ا ين بود تنها يک نگاه
با مجازاتي چنين سنگين سخت!
يک جدايي وا ه ي تلخ
اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است
گر که تنها عاشقي جرم من است
دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم



 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:25  توسط کامبیز  | 

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ... اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوهUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش
يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:46  توسط کامبیز  | 

 

تعبير عشق


زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد
 زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود
کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد
همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود
طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد
زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم
با وضوئي با دعايي با  خدا  تقدير کرد

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!!
 

دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست
 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:3  توسط کامبیز  | 

 

 شب بود و شمع بود ومن بودم و غم  
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت
چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت
بیا بیا که سوختم همیشه به راه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

 

گاه احساس می کنم
ایستاده ای روبروی چارچوب خاطره ام
با تلی از یاوه های دیرینت
شتاب می کنم که بیاویزم
 
بر شاخه های خشک وجودت
تا نماز بگذارم در سرزمین غصبی تنت
دیریست می دانم
بیهوده پر شده
آغوش پرهوست با بوته تنم
این خواب نیست
تکرار تازه ایست
لمس تنی که خواب نمی بیند
بی وقت و وقت
در جستجوی فاصله ام
در روزهای مانده به فردا
باید عبور کرد و رسید
 
تا مرزهای تنت
افسوس فاصله بسیار است
بین سیاهی موهای من
تا گرمی دست های تو

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:10  توسط کامبیز  | 

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

                                                                      

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:47  توسط کامبیز  | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
HOMEYRA

SHAHRAM SOLATY

>

*
*
*
*
*
*
*
MEHRSHAD

maryam heydarzadeh