|
|
|
|
|
امشب شب آخره كه مزاحمت شدم
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:59 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:58 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
![]()
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها .
به نام غم ها به وجود آورنده اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده قلب ها. ![]() به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان .![]() در اين دنيا، سراب محکوم است به پوچي ... ![]() پرستو محکوم به کوچ کردن ... ![]() شمع محکوم به اشک ريختن ... ![]() خارها محکوم به تنهايي ... ![]() روز محکوم به غروب کردن ... ![]() شب محکوم به رسيدن ... ![]() قلب با همه پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند.
اي کاش...؟ ستایش پرورگار ستایش او را که آفرید ما را ما را برای زیستن اشکی مشتاق بر لبی تشنه اه این تشنه لبان عجب تشنه اند بنالم از کدامین غم . غم دوری غم سختی اه سخت است بی تو بودن بی تو بی تو بی تو سخت است |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:20 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
لبخند را از لبانش دزديد بي فاصلا اندامش لرزيد واشك هايش زود به گونه رسيد گل عشق را از وجودش چيد و آن وقت بود كه پاييز رسيد پاييز آمد و برگ ها هم ريخت دخترك از دست خوشبختي گريخت او فرار كرد و ديگر مهر نديد از خود و زندگي هم دل بريد غم پهلو گرفت بر ساحل دريا و رنگ او پهن شد بر جمال رؤيا |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:25 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست گل من گریه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گویاست از نگه کردنت احوال تو را می دانم دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست گل من گریه مکن، اشک تو صاعقه است تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی بیش از این گریه مکن، که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی گل من گریه مکن، من چو مرغ قفسم تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی گل من گریه مکن، که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست دل به امید ببند نا امیدی کفر است چشم ما بر فرداست ز تبسم مگریز
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:16 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:25 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي خواست فرياد بزنم: نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم : بمون ... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :بمون ... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه زندگي دفتري از خاطره هاست |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:46 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:3 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه احساس می کنم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:10 توسط کامبیز
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتنت را ديدم
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:47 توسط کامبیز
|
|
||